نوروز

چه افسانه ی زیبایی...زیباتر از واقعیت..راستی مگر هر
شخصی احساس نمی کند
که نخستین روز بهار گویی نخستین روز افرینش است؟
نوروز مبارک

چه افسانه ی زیبایی...زیباتر از واقعیت..راستی مگر هر
شخصی احساس نمی کند
که نخستین روز بهار گویی نخستین روز افرینش است؟
نوروز مبارک

! گنــــــاهی که پشیمانی بیارد بهتر از عبــــــادتی است که غرور بیاورد!
محبتت را میگذارند پای احتیاجت
صداقتت را میگذارند پای سادگیت
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت
و وفاداریت را پای بی کسیت
و آنقدرتکرار میکنندکه خودت باورت میشودکه تنهایی و بیکس و محتاج
آدمها آنقدر زود عوض می شوند
آنقدر زودکه تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی چند دقیقه بین
دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است
میگویند شاد بنویس
نوشته هایت درد دارد
و من کودکی را دیدم که شاد میزند اما با چشمان خیس
در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست
زندگي آب رواني است روان ميگذرد..........
آنچه تقدير من و توست همان می گذرد
باز به ندانسته هایم اضافه شده ...
نمیدانم ندبه بخوانم ، عهد ببندم یا ذکرم دعای فرجت باشد !!
یا ...
یا اصلن شاید باید خودم را بخوانم ...!
خودم را صدا بزنم ....
شاید بیایم !
آری قبل از تو باید برای فرج خود واقعیم دعا کنم ...
من بیایم و ما بیاییم به خودمان تو هم می آیی مولا ...
راستی فردا ساعت چند به وقت دلم منتظرت باشم؟؟!
قاصدک ها را دوست دارم
از همان دوست داشتن های بدون دلیل
از همان دوست داشتن هایی که هیچ منفعتی برایت ندارند
همیشه فوت میکنمشان اما بی هدف
نمیدانم چه می خواهم؟
می خواهم . . .
بروند که ببرند تمام این غم ها را
یا بروند که بیارند تمام آن شادی ها را
نمیدانم...


می گویند قلب هر کس به اندازه مشت اوست
اما من قلبهایی را دیده ام که به اندازه یک دشت
مهربانی ،وسعت دارند.
و به اندازه دریایی از محبت، عمیقند قلبهایی که
هرگز در مشت جای نمی گیرند و مثل غنچه با
هر تپش شکسته نمی شوند

دیروز مردان غیور سرزمینم مردانه در میدان میجنگیدند . . .
معلوم هست کجایی ؟؟ خیلی وقت است تو را گم کرده ایم !!!
امروز داری توی آرایشگاه ها ابرو بر میداری ، مو رنگ میکنی ، دماغت را سر
بالا میکنی
در جستجوی ..... هستی !!!!!

آهای پسر سرزمین من . . .
دخترااااااااااااان سرزمین من نیاز به مردی دارند که محکم باشد ، قوی باشد
در سختی ها ،
در دشواری ها همراه و همیارشان باشد آنقدر قوی وغیور باشد ....
که همه دنیا در برابرش کم بیاورد ...

آهای پسر سرزمین من . . .!!!!!!!
غیرت و مردونگی رو فراموش نکن . . . . .
نسل خوابیدن با اس ام اس
نسل دردو دل با غریبه های مجازی
نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی
نسل کادو های یواشکی
نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس
نسل سوخته..........
نسل من.............
نسل تو...............
یادمان باشد هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم
بین عذاب هایمان مدام بگوییم
یادش بخیر...
دنیای ما همین طور بود
مثل جهنم...

خدایا
دستم به اسمانت نمی رسد
اما...
تو که دستت به زمین می رسد
بلندم کن!!!
مغازه ها را
رنگهای چراغ راهنما را
حتی جدول ضرب
و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم
اما گاهی میان آدمها گم میشوم...
آدمها را بلد نیستم...
$ ...چه موجود عجیبیست این آدم!!!
قطار سوی خدا می رفت
همه سوار شدند، اما وقتی به بهشت رسید همه پیاده شدند
و فراموش کردند که مقصد * خدا * بود، نه بهشت!
آدمها مثل کتابند،برگرفته از مطالب جالب.
بهش گفتم : امام زمان (عج) رو دوست داری ؟
گفت: آره ! خیلی دوسش دارم .
گفتم : امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه ؟
گفت : آره !
گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی ؟
گفت : خب چیزه ! ولی دوست داشتن امام زمان عج به ظاهر نیست ، به دله !
گفتم : از این حرف که میگن به ظاهر نیست ، به دله بدم میاد
گفت : چرا ؟
براش یه مثال زدم گفنم : فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر
خانوم دوست شده و الان توی یه رستوران داره باهاش شام می خوره . تو هم
سراسیمه میری و می بینی بله ! آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه می
گیره . عصبانی میشی و بهش میگی: ای نامرد! بهم خیانت کردی ؟ بعد شوهرت
بلند میشه و بهت میگه : عزیزم ! من فقط تو رو دوست دارم .
بعد تو بهش میگی: اگه منو دوست داری این دختره کیه ؟ چرا باهاش دوست
شدی ؟ چرا آوردیش رستوران ؟ اونم بر می گرده میگه : عزیزم ظاهر رو نبین ! مهم
دلمه ! دوست داشتن به دله …
دیدم حالتش عوض شده .
بهش گفتم : تو این لحظه به شوهرت نمیگی مرده شور دلت رو ببرن ؟ تو نشستی
با یه دختره عشقبازی می کنی بعد میگی من تو دلم تو رو دوست دارم؟ حرف
شوهرت رو باور می کنی ؟
گفت : معلومه که نه ! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟ معلومه که دروغ میگه .
گفتم: پس حجابت ….
اشک تو چشاش جمع شده بود .
روسری اش رو کشید جلو با صدای لرزونش گفت : من جونم رو فدای امام زمانم
می کنم ، حجاب که قابلش رو نداره .
از فردا دیدم با چادر اومده .
گفتم : با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد !
خندید و گفت : می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره .
می گفت : احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــــــــــد می زنه .
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز
رنگ با حسرت نگاه کرد
بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش
افتاد :
« اگر تا پایان ماه هر روز بتوانی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه
کفش های قرمز رو برات می خرم.»
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت :
- یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه
تا . . .
و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت :
نه....
خدا نکنه....
اصلأ کفش نمی خوام....
